![]() |
![]() |
|
| من و حمید و تاتر... |
|
با سلام به همه ی دوستان درگرما گرم این روزها ی بر شرجی ورق میزنم خود را و همه ی خاطرات را حالا میدانم جرا هیچوقت نمی رسیم اینجا که من زندگی میکنم کنار چایی لیمویی عصرانه مورچه های مترلینگ حاشیه نمایشهای بر زمین مانده ام رژه میروند بوی بخار آهک در بینی گرسنه گورستان وشبو ها که بر از خاطره اند به ما ورا می کشاندم ماند ه ام هنوز که آیا روزی هر سخن سرودی خواهد شد وساقه های ترد هر دست قلم ؟ نه ندید ه هم لبخندی را که بوی شکفتن بدهد .ندیده ام نگا هی که گلهای آفتاب گردان دل را به رستن وا دارد ..لبخند ی که جوانه میزند در دل تو ای دوست نشانه بهاری است که در راه است بهار را باید باورکرد وقتی از زمستان سخت گذشتی اینجا از بشت شیشه های رنگی پنجره من آفتاب را هم بهاری می بینم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:26 توسط محمد لطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد لطفی نویسنده و کارگردان
|
|
RSS
|