![]() |
![]() |
|
| من و حمید و تاتر... |
|
بخشی از مصاحبه ای خودمانی بازنده یادحمید لطفی بازیگر بیاد ماندنی بوشهر خنده : نمی شناسمش سفر را میپسندید ؟ آدم همیشه در سفر است انتظار: فاصله ای است میان آمدن تا رسیدن .منتظر خودم بوده ام غصه ؟ او که همنشین ما ست جشن وشادی ؟ خوبه عاشق شده اید ؟ نمیدانم دخترا وپسرا ؟ همه خوبند آینده ؟ اگر همان آینده را که تا درب حیاط منزلمان باشد قرار است موزاییک هایشان را عوض کنیم چه شغلی را دوست دارید ؟ بندگی شاعر؟ حافظ ، مولانا ، شاملو کتابهای مورد علاقه ؟ رمان وتحقیقی فیلمها ؟ هنری ، پیانو ،مالنا مدرسه را دوست داری ؟ خیر چون قبل از تولد ملا شده ام بهترین دوست ؟ ناخن صداقت ؟ یعنی تیشه به ریشه خود زدن آدم صادقی هستید ؟ نمیدانم چون ریشه ای ندارم فرض کنید زمان به عقب برگشته چیکار میکنید ؟سعی میکنم دنیا نیام آیاتعریف خاصی از خدا دارید ؟ بله فوتبال را دوست دارید طرفدار چه تیمی هستید ؟ مهم نیست آرزوی شما چیست ؟ خواندن در تنهایی ، اختیا ری یک جمله انگلیسی ؟ iam یک قطعه شعر ؟ آ ن ننگ را گزید وسپر ساخت وین نام را بدون سپر خواست حرف آخر ؟ به امید رویش و رستن .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:53 توسط محمد لطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد لطفی نویسنده و کارگردان
|
|
RSS
|