![]() |
![]() |
|
| من و حمید و تاتر... |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:28 توسط محمد لطفی |
|
|
هی . ها ی . هوی . روزگا ر سیاه من ... آواز می خواندیم یادت هست همه غروبها ی دریا را... تو گفتی چشم بگیر ... گرفتم ... چون گشودم نه تو بودی ونه سوی چشمها دیگر... هنوزهم سرا غت را از راسته ای می گیرم که میدانم سا لها ... کسی از آن عبور نکرده است...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:29 توسط محمد لطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد لطفی نویسنده و کارگردان
|
|
RSS
|