![]() |
![]() |
|
| من و حمید و تاتر... |
|
دلم بهانه ات می گیرد بیاد میآورم که در یازدهم امرداد ماه عزراییل همه ی رویا هایم را به آتش کشید ،درتاریک خانه دل نگا تیوهای خاطره را به ظهور می رسانم در قاب فردا نشسته ای ومن هنوز از مرز دیروز نگذشته ام. حمید جان ببین او که آنجا در سایه سار همدلی یارا ن ایستاده منم . دلتنگ . هراسان . با چشمهای بارانی و چنبره بغضی نشسته بر گلو. هم آوا سلام میدهیم تورا و همه ی غصه های پنهانت را و مشق هایی که با عشق و شور شیدایی در راه تاترنوشتی و سختیها که به جان خریدی . میدانی و میدانم . در نگاه تو هرچیز و همه چیزمحترم است به احترام تو وحرمت همه ی رویا ها ی سوخته امان برمی خیزم تا دوباره آغاز کنم ریاضت انتظارو دوره کنم هزار باره خودم را و لحظه های شوم بی تو بودن را تو شانه هایت را به من بسپار برای همه ی روزهای ندیدنت بهانه ی گریه دارم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:40 توسط محمد لطفی |
|
|
دوست عزیز، با امروز چند روزیست که بدجوری دلتنگم دلتنگ برای خودم برای تو و خودم برای آنهمه ی سالهای باهمدیگر ترسیده ام میدانی؟ نه نمیدانم شاید این ترس از روز رفتنت شروع شد تو که غریبه نیستی،میترسم به آئینه نگاه اگر باز تو نبودی چه؟ می خواهم تا تو قدم برآستان دلم نگذاشتی چشم بسته همین جا همین طور بمانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:34 توسط محمد لطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد لطفی نویسنده و کارگردان
|
|
RSS
|