![]() |
![]() |
|
| من و حمید و تاتر... |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:33 توسط محمد لطفی |
|
|
هر چند پا هایمان همیشه تنهایی را دویده بود اما خیلی راه آ مده بودیم من وحمید . از آنروز که سبز پوش بر کفل اسپی چموش نشسته با هراسناکی کودکی مشق تعزیعه میکردم تا آ نوقت که سینما سیار آدمها را بزرگ بر سفیدترین دیوار محله امان شکری نشان میدادو تا امروز همیشه سوالاتی با خود داشته ام که بی جواب ما نده اند . حس میکنم در گذار از برزخی آشفته ایم تا به زیستنی آسوده برسیم ولی ریشه هایی به دور پاها یمان پیچده ریشه دوانیده در روح وجانمان که از رفتن که رستن است بازمان داشته با خود می اندیشم چون بارها که اگر قدمها یمان را همزمان با هم برداریم... وبعد دوباره هزار باره با خود با دل اندوهناک خود میگویم کیست کیستند که خوف آن داشته اند تا من و تو هیچوقت ما نشویم .؟آیا براستی اگر روزی میم مشکلات این جهان را برداریم از اوآدمها به هم شکلات تعارف خواهند کرد؟یا دستها در کار ساختن دشنه هاو...آیا باز میپرسم گور خر یه خر سیاهه با خطهای سفید یا یه خر سفیده با خطهای سیاه؟تاریخ گذاریک قوم تاریخی بر مبنای کتابی نا نوشته است آدمهابا زدودن خا کستر پلشتی به تحولی میرسند که انتظار همیشگی من و حمید بود تحولی که در یک روزبه تعداد فرزندان آدم با نهال های سبز زیتون بکف به مهمانی وجب به وجب این خاک رویم . واینها از اصلی ترین دغدغه های من بود وحمید هنرمند توانمندی که هم امروز در قطره قطرهای ریخته شده عرقش در طول بیش از دو دهه حضور بر صحنه و تلویزیون وسینما تطهیر میشوم وضو میسازم وبه احترام آنهمه نجابت شور وشیدایی بر می خیزم وبر پیشگاهش به نماز می ایستم هنرمند مردی که فراوان دوستش دارم مثل معلم رگبار که در کوچه های بی پایان می رود .زاپاتا که اسپش می گریزد . سید گوزنها در لحظه ای که به پا می خیزد . پیرمرد روسری آ بی وقتی در تنهایی می گرید . مادر مسافران که مرگ را باور ندارد .وناخدای نمایش مغیب که غرقاب عشق خود چون قطره ای به دریا می پیوندد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:13 توسط محمد لطفی |
|
|
در عصر شتاب عصر خوردن عسل با طعم زهر حس میکنم همه ی وازه ها آ رتروزگرفته اند تما م عضلات حرفها سا ییده شدن همه خسته به نظر میر سند و بدنبال لحظه ها هی راه گریز ها را تست میکنند راه گریزهای خلاص شدن از بن بستی به نام زندگی نمیدانم شاید به لطف همین مشکلات است که به نوعی خلصه در انزوای سکوت خود رسبده ایم شاید دیدن روز مره ی این صحنه ها است که دلمان برای آ رامش کویر می تپد و ای کاش کویر شانه هایش را به ما بسپرد که به اندازه همه ی روزهای دلتنگی بهانه گریه کردن داریم ...تا بعد ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:56 توسط محمد لطفی |
|
|
آنچه مرا واداشت كه بعد اين همه مدت دست به ساخت وبلاگ بزنم پرواز نا بهنگام برادرم حميد بود رفيقم وهمراه همدلم كه با هم سالها تاتر كار كرده بوديم او وبلاگي داشت به اسم پالهنگ كه بعد ازفروبستن چشم از اين دنيا وبلاگ هم بسته ماند .حالامن آمده ام تا ارتباط با شما خوبان هماره پا بر جا بماند . به اميد همياري هر انسان آزاد آزاد انديش از هر نقطه دنيا . ایدون باد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:58 توسط محمد لطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد لطفی نویسنده و کارگردان
|
|
RSS
|